اینستا چی میگه؟!

کم کم داشتم شروع میکردم به اینکه یه کانال تو تلگرام بزنم فکر میکردم که دیدم میخوان اینستا هم فیلتر کنن. هرچند همچین فعال هم نبودم تو اینستا، ولی به دلایلی به این نتیجه رسیدم این حماقت مدیریتی که داره از بالا رخ میده باعث میشه تنها چیزی که میمونه همین وبلاگا باشه، هر چند اینا هم واقعا در خطرن! حس میکنم چند وقت دیگه سیم برق و لوله‌کسی گازم جم کنن، مام مجبور شیم زمینو سوراخ کنیم از گرمای درون زمین تو زمستونا استفاده کنیم! ینی قشنگ تفکرات احمقانه دورانهایی که انسان در بی‌شعورترین دوران ممکنش بوده داره مدیریت میکنه خیلی مسائل رو!
بگذریم...
فعلا وبلاگ خوبه! هرچند که همین بیان هم کلا ول کرده کار وبلاگ و اینا رو :))))
۰ نظر ۰ لایک :)

تصمیمتو بگیر!

دارم به این فکر میکنم که یه عمره، یه عالمه بلاتکلیفم!
به اینکه وقتشه تصمیم بگیرم!
به اینکه خیلی دیره ولی شجاعت تصمیم گرفتن و به آینده فکر کردن و همونی که بهش فکر کردی رو عملی کردن و برای اونی که میخوای کلی جنگیدن و جنگیدن و جنگیدن رو باید تو خودم ایجاد کنم. به اینکه اول آدم باید تصمیم بگیره. به اینکه باید بتونه خودشو قانع کنه که تصمیم بگیره. به اینکه تصمیم بگیرم!
ببینین اگه یه وقتی همینجوری الکی دارین ول میچرخین، بشینین و تصمیم بگیرین. اگه آدم چیزی نخواد نیازی به تصمیم گیزی نداره؛ مث من که تا حالا چیزی از زندگی نمیخواستم. ول بودم... ادبی بخوام بگم، چو تخته پاره بر موج... ولی حالا به این نتیجه رسیدم از زندی یه چیزی بخوام! همونطور که زندگی هر روز یه چیزی ازم میخواد... همونطور که داره عمرمو میگیره! یه چیزی بخواین و تصمیم بگیرین...
۰ نظر ۰ لایک :)

خانواده بیان

اولا اومده بودم اینجا وبلاگ ساخته بودم چه امکاناتی داشت، چقد خوب بود اون زمان. حالا هرچی بود که خیلی بنظرم خوب بود. یکم نوشتم و هی اومدم و رفتم، بعد دیدم مثلا سرویس ایمیلی دارن میزنن و ... دیدم بابا خیلی کار درستن انصافا.
در کنارش تعامل بین وبلاگ نویسا هم خیلی خوب بود، حالا دنبال کردن و اینا که خیلی کاربردیه. ولی یهو هیچی پیشرفت نکرد! همه چی خشک شد سر جاش. بیان که انگار الان کسی بالاسرش نیست و همینجوری رو هواست، وبلاگ نویسا هم که یه چیزایی دیدم بعضی جاها که فهمیدم یه سری دوست خوب پیدا کردن خیلی سخته. خلاصه که شرایط خیلی مبهمیه ولی بازم خوبه!
چراشو نمیدونم، ولی خوبه. ایشالا بیان یه تکونی بخوره و خوب همه بتونن به بهترین نحو هم فعالیت کنن هم دوست و رفیق پیدا کنن .

۱ نظر ۰ لایک :)

سینوس

قبلا اسمم «آقای معمولی» بود. ولی جدی اصن اسم خاصی نبود! خیلی هم تکراری و لوس بود اصن!
به پیشنهاد یکی از دوستان، و البته وجه تسمیه عالی این موضوع زین پس «سینوس» هستم!
مثلا آقای سینوسی هم خوب بود. ولی دل چسب نبود. یا mrسینوس، که فارسی را پاس نمیداشت. بخاطر اینکه توی سر و اونطرفا یه جایی با همین اسم داریم که میگن مثلا سینوسات فلانه حتی به آقای کسینوسی (بدلیل اینکه اشتباه برداشت نشود) هم فکر کردم که انصافا دیگه زیادی بیمزه بود. خلاصه همین سینوس خوبه دیگه!
شبیه سیروس هم هست...
سینوس
سینوس
سینوس
سینوس
سیروس ...
آره... حسی نسبت به سیروس ندارم ولی خوبتر شد اسمم.
شکر
۰ نظر ۰ لایک :)

آمدم که بمانم، باور کنید !!

آره دیگه، عنوان گویاست!
البته برا خودمم باورش سخته که اراده کنم بمونم و پیوسته پست بذارم و یهو غیب نشم! ولی شما باور کنید دیگه:)))
یه وقت دیدین موندم واقعا!
*پیرو دوتا پست قبل**
۰ نظر ۰ لایک :)

فیلم - ادوارد دست قیچی

این فیلم ادوارد دست قیچی هم خیلی فیلم خوبی بود! حالا جدای خود فیلم و فضای یکم بی روحی که داشت ولی موضوع خیلی خوبی داشت و احساسی هم بود. حالا داستان فیلمو که قرار نیست بگم ولی این وسط حس همزاد پنداری توی این فیلم نقطه قوتش بود. بنظرم شاید هرکسی بتونه خیلی راحت خودشو بذاره جای ادوارد!

     همیشه گیجه و متوجه خیلی چیزا نمیشه. از اونطرف خیلی بیشتر از خیلیا متوجه میشه داره چی میگذره دور و برش! از همون اول که عاشق دختر خانواده‌ای مه میره توش میشه، کلا خیلی مظوم تر میشه. هر کاری میکنه نگاهش اون سمتیه. باز از اون طرف میبینیم که دوست داره خوبی کنه به همه ولی  از یجایی به بعد دیگه نمیشه. بر برداشت میکنن، دقیقا برعکس برداشت میکنن بخاطر اینکه دربارش خوب فکر نمیکنن دیگه! نهایتا هم که ... ولش کن، خیلی نامردیه نهایتشم بگم، برین ببینین بنظرم. فیلم خوبیه! بجای دست قیچی داره! جالب نیست؟؟

۰ نظر ۰ لایک :)

وبلاگ نویس 2

میگفتم ...

خلاصه بعد یه مدت سنمون رفت بالا دیدیم داریم چه کار بیهوده‌ای میکنیم!! و کلا وبلاگه رو گذاشتیم کنار. بعد از یه مدت دوباره هوسم کرد برم ببینم امکانات وبلاگه تغییری کرده یا نه و یه حرکتی بزنم، خوب حوصلم سر رفته بود. که رفتم و دیدم یه آقایی همون وبلاگو که حتی آدرسش اسمم بود !! رو برداشته داره فعالیت میکنه! واقعا اونجا فهمیدم که تباه تر از منم وجود داره و کلا بیخیالش شدم اومدم تو بلاگ، وبلاگ ساختم همینجوری از سر کنجکاوی! البته خودم به نوشتن علاقمند شده بودم و یکمی هم نیاز داشتم برای خودم و دیگران بنویسم تا هم تمرین باشه هم یادگیری و از این حرفا. خلاصه این شد دیگه ...

ولی از اون طرف من واقعا یه آدم غیر قابل پیشبینی ام و یهو بیخیال یچیزی میشم. یهو یادم میره! این وبلاگا هم همین بود، یهو یادم میرفت بیام چیزی بنویسم و اینا، حالا به دلایل مختلف؛ درس، امتحان، مسافرت یا هر چیز دیگه! یادم میرفت. و این بد بود! یهو میومدم میدیدم که خوب الان که چی؟ الان برا کی بنویسم؟ الان کی میخونه؟ همون چارتایی هم که قبلا بودن بیخیال شدن دیگه ! و خلاصه روز به روز بی انگیزه تر!

این وسط فضاهای دیگه هم میومدن که خوب خیلی راحتتر بود کار توشون و راحت تر آدمو معتاد میکردن! دیگه هی نمیخواست بری پای سیستم یا چیز دیگه، همون تو خیابون یه توییت میزدی! یا همینجوری که وسط مهمونی ای یه پیام تو کانالت میزنی مثلا! خوب راحت و بی دردسر دیگه !

ولی حالا، بعد از اینکه اینا رو گذروندم میبینم هیچی مثه وبلاگ نیست! پیگیر باید باشه آدم و بیاد تو وبلاگش کار کنه و برا خودش لااقل بنویسه! خوبه دیگه این همه کاراکتر داری. حرف دلتو مینیسی هر قدر که بخوای، هم یکی پیدا میشه بخونه، هم کسی نیست بخونه! خوب کلی مزیت داره، تایپتم سریعتر میشه، بعد یه دفترچه خیلی قطور داری که هر وقت خواستب برمیگردی میخونیش! من چقدر قدر نشناسم که هی نمیام چیزی بگم اینجاها ! تازه اسم اینم گذاشتم روزمرگی که هر روز اگه بیام یه چرتی بذارم داخلش، بازم توجیح داشته باشه ولی باز نمیام ...

۰ نظر ۱ لایک :)

وبلاگ نویس


واقعا مدت زیادیه من وبلاگ دارم. این وبلاگو نمیگم.کلی میگم. ینی کودکی بودم که با بلاگفا آشنا شدم. همزمان با گروههای یاهو هم آشنا شده بودم و البته بهشون میگفتم «گروپ»
بعد وبلاگ اولم اسمش بود «بنام حق» ینی ببینید چقدر مشتی و بامرام! کلا بنام خدا :))) بعد کاری که میکردم چی بود؟ همون ایمیلای گروپ هامو کپی میکردم عیناً داخل وبلاگم! چقدر تباه -_- میدونید، اصل اصلش لذت میبردم از اینکه یه آدرسی تو هر کجای دنیا تو اینترنت بزنی مال منه. خودم توش مطلب میذارم و اینا ... بعد یکی از کسایی بودم که مبدا حرکت کامنت گذاشتن و اینا بودم! شاید ایده مال من نبوده باشه در اصل، ولی من خوم به این نتیجه رسیده بودم که باید برم پیام بذارم تو وبلاگای دیگه، بعد اونا میان وبمو میبینن و اینا! خووب، ینی کل مکالمه ای که داشتم این بود که « بهبه چه وب زیبایی دارید، به منم سر بزنید» و دو روز بعد« بسیار مطالب خوبی دارید شما هم، این مطلب عالی بود، موفق باشید»
بگذرییییم، نتیجه این که من خیلی قدیمی ام و اینا ولی نمیدونستم اصن یه جمعیت مخوفی تحت عنوان«بلاگر» ها وجود داره! کم کم که پا به سن گذاشتم متوجه شدم که بعله، همچین داستانی هست... و ذهنم مشغول شد که چجوری وبلاگ نویس باشم و اینا! ولی دغدغه اصلیم نبود دیگه، بیشتر فیلم میدیدم.
(از اونجایی که اصل بر کوتاه نویسی است، بقیش باشه بعدا !!)

۰ نظر ۰ لایک :)

دلنوشته‌ها

    اصن کلمه‌ای خز تر از دلنوشته توی وبلاگای فارسی وجود نداره! ینی نبوده و نخواهد بود وبلاگی که روزای اول تاسیس زیر عنوانش نیاد دلنوشته های من، خوش اومدین!

حالاااا، کار نداریم ما که... خلاصه که من تو وبلاگ اصلیم جا برا دلنوشته ندارم، متنای دیگه میذارم. پس دلنوشته هامو همینجا میذارم دیگه ...
بعد اینکه اگر یک درصد حتی به ذهنتون رسید بپرسین من اون وبلاگم کدومه، بیخیال شین. نپرسین. یه طرفه است قضیه، اونو بدونین این توش هست ولی این خودش به تنهایی میخوام تنها باشه محیطش شخصی تر بشه...


۰ نظر ۰ لایک :)

خسته

خیلی خسته ام از اینکه اینقد بی حالم ! :))))
مسخره است ولی واقعیته! مثلا اگه از یه کتاب خوشم بیاد و از گرسنگی در حالت اهتزار هم باشم ولی بتونم کتابه رو بخرم، میخرمش! یا مثلا هفته ای یه بار تصمیم میگیرم که بشینم اینهمه کتابی که پر کردم تو کتابخونه رو شروع کنم به خوندن. یا مثلا درس بخونم...
ولی نمیتونم چیزی بخونم! چشمام اصن نمیذارن مطالعه کنم! گاهی اوقات فک میکنم باید عینک مطالعه بگیرم و برم دکتر یه چکی بکنم... گاهی اوقاتم که کلا فکر نمیکنم -_-
شرایط اسفناکیه در کل! خدا همه ی مریضا رو شفا بده
۰ نظر ۰ لایک :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان