دانشگاه

کلا بنظرم دانشگاه ها خیلی طولانی ان
و خیلی بیخود! دانشگاه باید همیشه آزاد باشه از نظر من. توضیح میدم ...
منظور آرمانیم دقیقا اینه که بعد کنکور بری دانشگاه یه لیست بهت بدن بگن این کل درساییه که ما داریم و تو باید فلان هاشو حتما و فلانهاشو اختیارا پاس کنی. بعد آدم خودش همینجوری درسارو انتخاب کنه بره پیش استاد. حالا استاده یکم براش توضیح بده و کتاب معرفی کنه و جزوه بده بهش که بره خودش بخونه. بعد طرف سر فرصت بشینه درسشو بخونه هر وقت آماده شد بره امتحان بده. یهو دیدی زیر یه سال جم شد برا یکی ک علاقه داشت تازه سطح سوادم خیلی میاد بالا !
برسونید این ایده رو به دست وزیر علوم و اینا ...
۰ نظر ۰ لایک :)

عنوان

یکی از دلایلی که باعث میشه وبلاگ نویس خوبی نباشم و هی یهویی نیام پست بذارم همین عنوان گذاشتنه!
اصلا کلا سخته برام اسم گذاشتن روی همه چیز، مخصوصا نوشته ها!
بخاطر اینکه هیچ اسمی نمیتونه کاملا توضیح اون چیزو بده و واقعا کار سختیه دیگه :///
۰ نظر ۰ لایک :)

بعضی پست ها خیلی دوست داشتنی اند

ولی آدم دلش نمیاد یه نظر بذاره که فقط بگه عالی بود! این چه نظر بدیه؟ بعضی پستا رو میخونم توی وبلاگا که اینقدر مبهوت میشم که نمیتونم چیزی زیرش بنویسم فقط دوست دارم یه لایک محکم بندازم پاش. همون قلبه که بلاگ برامون گذاشته! ولی متاسفانه خیلی محکم نیست، اصن معلوم نیست کی انداخته حتی
*اندر احوالات تنبلی های مدرن
۰ نظر ۰ لایک :)

فطر

همیشه آخر ماه رمضون که میشه یه حالت ناراحتی بهم دست میده. کلا از اون دست آدمایی هستم که به هر چیزی ممکنه عادت کنن! و تا جایی که یادم میاد هر سال به ماه رمضون عادت میکنم و همیشه شب آخر حالم گرفته است. فردا هم احتمالا ناهار زهر مارمه (میدونم دیگههه)... تا یکی دو روز انگار یه گمشده ای دارم. شدید تو لکم. از بس که زود دل میبندم به هر چیزی ... اصلا هم ربطی نداره که مثلا خیلی تو ماه رمضون متحول میشم و روزه سخت نیست و اینا ؛ عادته دیگه ... یه بغضی دارم اصن! ولی فک کنم تا چند روز دیگه یه چیزی پیدا کنم باز که بهش عادت کنم!


+ این پیام به معنای تبریک عید فطر به همه ی اوناییه که میخوننش. 😀😀 -تبریک!! -

++ مثلا اسم اینجا رو گذاشتم روزمرگی، تا مثلا پست بیشتر بذارم و راحت بنویسم برا خودم یه جای دنج. حالا اینکه چرا اینجا هم با قطره چکون مینویسم نمیدونم! ینی انگار اصن روزمرگی هم ندارم!! من چیم اصن !!😩😩

۰ نظر ۲ لایک :)

چپ و راست

حس میکنم تو رینگ مسابقات بوکس زندگی میکنم. یه طرف منم، یه طرفم زندگی
هی میاد جلو، مشت میزنه تو صورتم... باز میره عقب یه چرخی میزنه و دوباره بر میگرده... گاهی اوقاتم من میزنم فکشو میارم پایین و خلاصه هستیم دور هم ...
در حال حاضر زندگی چنتا مشت خیلی خفن و شاخ تو چنته داره بنام امتحان !! ولی خوب اینا که تموم شه باز من میوفتم سرش و دِ بزن ...
و در نهایت اصن این دعوا خیلی خیلی کار سختیه... من ببازم تمومم ، زندگی هم که ببازه دیگه من نیستم ! خیلی دوستانه اینقدر همو میزنیم که برقا رو خاموش کنن برن...
۰ نظر ۱ لایک :)

برای انتخابات

نه حامی کسی ام و نه از کسی طرفداری کردم. توی هیچ ستادی هم نرفتم. نه اینکه در حالت عادی نخوام ولی این شرایط خیلی برای من یکی متعفن تر از اینه که بخوام قاطی این مدل کارا بشم.(#سوسول#بی_دغدغه!!) حالم خراب میشه وقتی میبینم هر کی طرافدار یکی میشه تمام قد ازش دفاع میکنه و هر کی مقابلش باشه رو تمام قد، رد ! آخه انصافمون کجا میره ؟ ینی واقعا صفر و یکی باید ببینیم ؟؟ و حالم خراب تر میشه وقتی میبینم از همه ی احساسات ما جوونا سوء استفاده میشه و خودمونم خیلی بدمون نمیاد وارد این بازی بشیم. شدیم یه عده آدم افسرده، پس تا جلوی یه ستادی آهنگ شاد میذارن میپریم جلو ستاده دست و جیغ و هورااا !!! شدیم یه عده آدم منزوی، پس تا یه فرصتی پیش میاد میخوایم خودمونو نشون بدیم و به بد ترین روش ممکن میریم خودمونو رنگی میکنیم و میچسبونیم به یه آدم و یه تیمی که اصلا نمیشناسیمشون!!! شدیم یه عده آدم با کلی آرزو، که چراغ هر غول چراغ جادویی که میگه آرزوهای بیشتریو برآورده میکنم، دستمال میکشیم. شدیم بازیچه، چون هم خودمون خواستیم و هم گذاشتیم بقیه بتونن بازیمون بدن. ما شدیم بازیچه، زندگیمون شد بازیچه، فکرمون شد بازیچه، دینمون شد بازیچه، دنیا و آخرتمون هم شد بازیچه! اما این انتخاباتم تموم میشه و مثه همیشه خیلی چیزا فراموش.
 خدا آخر عاقبتمونو به خیر کنه...
۰ نظر ۰ لایک :)

نا معلوم


     کلا آدم نا معلومی ام! شفت و شور نیستم که مثلا بخوام بگن خیلی چیزا رو درک نمیکنم، اتفاقا تو فهمیدن مسائل مشکل خاصی ندارم. نسبت به اطرافیانمم که میبینم گیج نیستم. ولی نمیدونم چرا هنوز نفهمیدم چرا اینقد سینوسی ام. یه دفه بیخیال یه قصه ای میشم و کلا میذارم کنار چند وقت (و اراده خیلی خوبی هم تو کنار گذاشتنش دارم!!) و یه وقت دوس دارم همون کارو بکنم و خیلی جدی شروع به انجامش میکنم و با علاقه هم انجامش میدم. ینی سالی چند بار من این روندو تو چندین قسمت از زندگیم انجام میدم... علی الحساب، برگردیم به وبلاگ نوشتن 😄😄😄😄

۳ نظر ۰ لایک :)

دیروز

     دیروز با استادمون رفتیم داخل آزمایشگاه و به مدت 12 ساعت - با یه استراحت بعنوان ناهار خوردن - بی وقفه مشغول کار بودیم. از آماده کردن ی سری از وسایل گرفته تا آماده کردن دستر کارهای آزمایشگاه. اونم توی روزایی که دیگه تقریبا کسی کلاس نمره ، چه برسه به این کارا . کلی کیف کردیم از اینکه داریم توی یه همچین کاری ، به این صورت که واقعا هیچ انگیزه ی نمره و اینا نداریم کمک میکنیم و استادمون هم واقعا شرایطی رو درست کرده بودن که محیط خیلی صمیمی شده بود. خلاصه که من فهمیدم خیلی از اون آرزوهای دست نبافتنی ای که تو ذهنم دارم قابل دستیابیه ، مثه همین دیروز. ایشالا فضاهای علمی کشور یه خونه تکونی جدی ای داشته باشن، حالا این نوروز هم نشد یه وقت دیگه ...

۰ نظر ۱ لایک :)

نفرت

سخت ترین و دردناک ترین لحظات زندگیم وقتاییه که دو تا چیزو میبینم :

هر کاری میخوایم بکنیم ، به اسم اسلام

هر حرفی میخوایم بزنیم ، به اسم انقلاب


*معلومتان بشود که من یک بچه مثبتم ظاهرا !!

** #آدم_باشیم

۰ نظر ۱ لایک :)

فیلم - فروشنده

فروشنده فروشنده ی فرهادی هم اسکار رو برد.خوشحال شدم !

ولی تبریک نمیگم ! زوره مگه ؟؟ اصن مگه مثلا فیلمای آمریکایی جایزه میبرن ملت هی میگن تبریک به همه آمریکا بابت اسکار؟؟ خوش به حال نویسنده و کارگردان که حرفشون شنیده شد و فیلمشون دیده شد . فروشنده رو ببینید چون دیدنش واقعا لذت بخشه ، تیکه های جالبی داره ، موضوعش خوبه و در کل فیلم با لیاقتی بود .

ولی مثه بعضیای دیگه هم نیستم که بگم خاک تو سرش کنن که سیاه نمایی میکنه ! برادر من سیاه نمایی یعنی چی دقیقا ؟؟ اصلا این فیلما سیاه و زشت ! اصلا جایزه اسکار خر ! شما مرد این بودین که یه فیلم بسازین که مردم خودمون ، توی سینماهای خودمون ببینن و کلی کیف کنن و کف بزنن؟ اگه ساختی ، اگه مردم قبولت کردن که دمت گرم ، اگرم نمیتونی که خواهشا سعی نکن از موفقیت یکی دیگه برا خودت نردبون بسازی دیگه ...

از من بپرسی اینا سیاه نمایی نیست.مثه فیلمایی که تو هالیوود میسازن که موضوعش تجاوزه و قتله و اونا هم سیاه نمایی نیست. شما کارگردان شو ، سفید نمایی بساز ! چمیدونم والا ...

در کل خوشحال شدم وقتی امروز از خواب پاشدم و مو به تنم سیخ شد . برای آقای فرهادی هم خوشحالم و مبارکشون باشه ایشالا.

فروشنده رو ببینید. با هر قضاوتی هم که از قبل دربارش دارین

۰ نظر ۰ لایک :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان