کارگاه، همین چیزهای کوچک
اینقدر کم مینویسم که هر سری باید برم دو سه تا پست قبلیو مرور کنم ببینم چیا گفتم... آه، ای احمد دوست داشتنی! هر بار مهمون میاد براشون و یه ظرف میوه میبرن براش، تو فاصلهای که مهمونه میره بیرون و آبدارچی میره وسایلو جمع کنه چنتا میوه برا ما کش میره، میاره ما بخوریم. شکر خدا اگه ناظر به فکر ما نباشه، از این شرکت و آبدارچی و غیرهش چیزی به ما نمیرسه! در حد یه خیار حتی🤣 چیز ناچیزیهها، ولی گدا صفتی بعضیا و محبت داشتن بعضیا رو میرسونه...
-
امروز روز چهلم واقعی شوهر عمه است؛ خدایش بیامرزد. کم میدیدمش و غریبه بودیم با هم. اما بدی به کسی نکرده بود و آدم محترمی بود. تا همین چند روز پیش کماکان حرفهای -بنظر من- بیپایه و اساس خانوادهش رو میشنیدم که آره، اومد از خواب بیدارمون کرد نماز بخونیم. کاملا توی خونه حضور داره و حس میکنم که حضور داره. رفت و آمد داره و فلان! ول کن عمهجان، چی میگی؟ بگذریم. به هر حال اگر حدیث و حرفی از آزادی روح در چهل روز اول هم داشته باشیم، دیگه بابت باقی روزها نیست و امیدوارم توهمات و فانتزیهای ذهنیشون دیگه رو به افول بره و تموم بشه. قدم آخر مواجهه با غم!
متاسفانه امروز نرسیدم که کارو ول کنم و مجبور بودم بمونم. از طرفی مراسم رو از دست دادم و خب، بد شد. وظیفه میدونم حضور در این مراسمات رو؛ ادب بجا آوردنه. از اون طرف بازدید کننده هم رفت سر ساختمون و یه غیبت دیگه هم خوردم و پیشاپیش دارم دروغ آماده میکنم که رفته بودم شهر دیگه بابت این مراسم! ایشالا که خدا ببخشه ما رو! کلا دروغگو نیستم، ولی دروغ اگه بگم معمولا اینجوری با سند و مدرک میگم که طرف باید اصرار داشته باشه که من دارم دروغ میگم تا کشف کنه دروغمو. وگرنه میگه خب راست میگه دیگه! مثلا به علی قبلا میگفتم اگه به رانندگیت اعتماد نداشتم که تو ماشینت به این راحتی و سریعی خوابم نمیبرد. در صورتی که حقیقتش اینه که من یه آدم تنبل خوابآلو هستم که رو بال هواپیما هم خوابم میبره و اونم واقعا راننده احمق و مرگآفرینی بود!
-
وضعیت کاری هم اینطوریه که هنوز از اونور خبری نیست و همینجوری تو انتظارم که کی صدام کنن پاشو بیا. از طرفی شنیدها حاکی از آن است که بجای اینکه مثل اینهمه کارمند شهرداری منو بذارن اون داخل میخوان بعنوان کسی که راه کار کرده و تجربه داره و اینا، منو ببرن تو این شهرکای جدید مسکن ملی اینا، بذارن مسئول فنی. یعنی اینهمه زورم زدم باز نمیتونم بیام داخل شهر و بازم در حاشیه شهر و بیابان قرار خواهم گرفت. مسئولیتهای کار هم هم اجرایی میشه و هم فنی. یجورایی عذابه دیگه، هم کار زیاده هم مسئولیتش و هم حقوق مثل بقیه. کلی هم تا خونه راهه باز... نمیدونم، میفرماید گر نگهدار من آنست که من میدانم... هر چی خیره ایشالا. هنوز قطعی هم که نیست...
اینجام که منتظریم ببینیم شایعهای که میگن این هفته حقوق برج 7 رو میدن تا چه حد راسته! لامصب یجوری کار اینجا رو دایورت کردم که دیگه دارم منفجر میشم. هر آن ممکنه تصمیم بگیرم دیگه نیام سر کار!
-
پریروز خونه بودم و یک دوره افسردگی دیگه رو استارت زدم به حول قوه الهی. البته بیشتر به مفهوم ims یا تغییرات خلقی رفتاری آقایون به علت تغییرات هورمونی معتقدم. اما علاوه بر این تغییرات و علل علمی، چیزهای کوچیکی هستن این وسط که باعث میشه آدم بصورت مقطعی یهو رفتارش تغییر کنه. پریشب موقع خواب، نشسته بودم رو تشکم و پاهام زیر کرسی بود و گوشی دستم. تا رفتم یه وری شم مامان اومد با گوشی که بیا بیا... اینو ببین، همونیه که عمه گفته بود. ببین اینه دیگه، دختر عمه هم پیاماش از پایین عکسا دیده میشد که این اون دختره است که مامان گفته بود. لیسانس یا فوق لیسانس. عکساشو میخوای به مرتضی نشون بده. خوشش میاد. حالا نمیدونم جمله آخرش سوالی بود یا نظر شخصی خودش بود یا هر چی. من حیث المجموع الان که خیلی چیزی هم ازش یادم نمیاد، ولی چهره معمولیای داشت و خب واقعیت اینه که هیچ موقع خودم نمیتونم به این فکر کنم که قراره یه الاغی بعدا بشینه از روی این عکسی که دارم میذارم واسه پروفایلم، بعداً منو قضاوت کنه! (چه گستاخانه). نمیدونم چیزی نگفتم، یا یه باشه و اوکی چیزی گفتم و خوابیدم. خجالت میکشم که بخوام از روی یه عکس از کسی خوشم بیاد یا بدم بیاد. البته یه حس درونی هست که کارش همینه، ولی اینکه من بخوام مثلا به مادرم بگم این خوبه یا این بده، خیلی برام غیرقابل هضمه! برانداز کردن یه آدم، نه یک آدم، یک مجسمه از یک آدم، فقط بر مبنای ظاهرش و اونم برای چمیدونم، مقاصدی مثل تولید مثل و بهرهوری... چه کار کثافتیه، چه حرکت زشتیه... یه بار پارسال اینا یه عکس بهم نشون داد و واقعا اون حس درونیه اینجوری بود که «ببین یک کلام، ختم کلام. نه!!» ولی من بازم اینجوری بودم که نمیدونم. ایشالا که خوبه مادر من... که خب البته در نطفه خفه شد جریان و خوب شد.
این موضوع رو میتونم کش بدم، اگه تا آخر پست رفتم و حال داشتم، بر میگردم، ادامه میدم.
-
دو شب قبلش مامان و داداش در گوشی صحبت میکردن. کنجکاو شدم ولی فضولی نکردم. یکی دوتا کرم ریختم و تمام. فردا صبحش مامان گفت چیکار کنم؟ گفتم چیو؟ گفت داداشت میگه آره یه دختری هست دو سال از من بزرگتره. یه سالی تقریبا در ارتباط بودیم و حرف میزدیم. حالا نه اینکه بگم عجله دارم و اینا، ولی خب یه همچین موردی هست. نماز و روزه بعید میدونم، حجاب هم نه واقعا ولی درست میشه. آقا کرک و پرم ریخته بود. قشنگ تو یه ثانیه کلی بزرگتر شدم. داداش بزرگهتر شدم. میدونین خلاصه یه خواهر جدید اضافه بشه به خانواده، تو باز بزرگهای دیگه. مامان خیلی در مورد اینکه دو سال بزرگتره از داداش ما مخالف بود و میگفت خیلی بده اینجوری. ولی آدم منجمدی نیست یا افکار بستهای نداره. فقط نمیدونست چیکار کنه. دوباره رفتم تو صفحه دختره و به مامان نشونش دادم. میگفت قیافهای هم نداره اونقدر. خلاصه من میگفتم ببین درست میگیا، ولی حالا اونقدرا هم که میگین بد نیست که یکی دو سال بزرگتر باشه. تو ذهن ماها قضیه عادیتره ولی نسلهای قبل خاطرات و تجربیات تلخ زیاد دارن از این موضوع و دیدن که این مورد، چیز خوبی نیست. من فقط سعی و تلاش میکردم که بگم ببین، اینی که میگی قطعی و لابد نیست. باید دید چجوری پیش میره. در کل اونشب بیشتر منم تو شُک و تعجب بودم که این چموش چجوری یه سال پنهانکاری کرد و من نفهمیدم. یه جا هم به شوخی به مامان گفتم ببین من چقدر پرتم پس! با وجود پنج سال اختلاف سنی که با هم داریم، داداشم لااقل شیش سال تو این مورد از من جلوتره. خلاصه که اون شب گاردی در قبال این موضوع نداشتم و گفتم خب هماهنگ کن مثلاً دختره رو ببین، فضای خانواده رو بهش توضیح بده، صحبت کنین خلاصه.
روز بعدش که میشد اون شبی که مامان اومد عکس نشون داد بهم، صبح رفتم خواهرمو از خواب بیدار کنم. اگه به زور و داستان از خواب بیدارش نکنی تا ناهار میخوابه. اصلا عادت خوبی نیست. همش هم خوابآلوعه. درس و فلان و بیسارم به کنار. خلاصه... اینقدر هی صدا کردم و شوخی کردم و اینقدر فایده نداشت که خسته شدم. یجورایی بهم بر خورد. یعنی من دلم میسوزه مثلا، میام براش برنامه میچینم که ببین بیا من کمکت کنم درساتو بخونی با نمره بالا قبول شی. با هم ساعت مطالعه بذاریم من کتاب خودمو بخونم، تو درس خودتو و هر جا نمیفهمیدی من بهت توضیح میدم. یا کارای این مدلی و برنامههای این مدلی تا دلتون بخواد سعی میکنم براش در نظر بگیرم که هم واسه خودش خوب باشه و هم رابطمون رو بهتر بکنه. ولی همیشه میگه نه. نه. نه. اون روزم همین بود، دیگه بیدار که نشد بهم بر خورد. همون نه گفتن اومد تو ذهنم. میدونین، یه حس اضافه بودن و آدم بحساب نیومدن. این حس همیشه در رابطه با خواهرم -علیالخصوص- میاد سراغم. خلاصه درو بستم اومدم بیرون. این چیز در ظاهر کوچیک و بیاهمیت اون روز صبح موند به دلم.
شب با داداشم نشسته بودیم جایی. خب، در مورد اون داستانش با مامان صحبت کرده بودم ولی بین من و مامان بود و اون داشت از من مشورت میگرفت. من گفتم بذار با خود این پسره هم صحبت کنم ببینم نظرش چیه. هی من سوال میکردم چیا گفتین. هی جواب نمیداد. از اون طرف اگه میگفتم که من با جزییات میدونم، خب نسبت به مادرم بیاعتماد میشد. خلاصه هر چقدر پرسیدم، چیزی نگفت از هیچ چیز صحبتشون، منم خودمو زدم به اون راه. این هم رفت رو همون داستان سر صبح نشست. اینکه من بعنوان داداشش، میتونستم تو کل این یه سال در جریان باشم یا کاری براش بکنم. یا حداقل حالا که میخواد قضیه رو جدیتر بکنه میتونستم تحقیقی بکنم، پرسجویی بکنم. ولی بجاش میبینم اصلاً نمیخواد که من حتی در جریان باشم و کمکی از من نمیخواد، در صورتی که من با همه وجود میخوام بهش کمک بکنم. نه اون لحظه، ولی تا شب بشه بازم بهم بر خورد. این، قبلی و شاید تغییرات درونی خودم باعث شد اون شب کلاً دپرس برم تو رختخواب.
-
صبح از خواب بیدار شدم و انگار کل شب قبلش ذهنم درگیر این جریانات کوچیک و علتش بوده. واقعا حال و حوصل هیچ چیز و هیچ کسی رو نداشتم. همینجوری یه سره نشسته بودم یه گوشه (همون زیر کرسی) گاهی کمانچه تمرین میکردم و ساز میزدم، گاهی با سیستم ور میرفتم و تحقیق میکردم و همینا. بطالت مطلق.
اینجور مواقع همیشه به خودم فکر میکنم. به اینکه من چه اشتباهاتی ممکنه کرده باشم که لایق این نادیده گرفته شدنه هستم. اینکه آیا شوخیهام بیش از اندازه است و یه آدم لوده بحساب میام واسه اینا؟ اینکه آیا سبک زندگیم و مدل فکریم کهنه و قدیمیه و از نظر اینا من امل و عقب مونده بحساب میام؟ یا اینکه تا بحال اونقدری که باید حمایتگر نبودم تا حالا بتونن این رو حس کنن که میشه به این آدم هم اتکا کرد؟
نتیجه این یه روز خلسه و ✌خودمراقبتی✌ این شد که دیدم مامان خیلی هم بیراه نمیگه. از اون طرف علیرضا سنش خیلی کمه هنوز و بنیه مالی خانواده هم حقیقتاً اصلا در اون حد و حدود نیست که بخواد ساپورتش کنه واسه ازدواج مثلاً. از اون طرف باز اختلاف فرهنگیای که با هم داریم علیالخصوص تو موارد مذهبی و اعتقادی بعداً این بچه رو ممکنه تحت تاثیر قرار بده و برای زندگیشون خوب نباشه. خلاصه قرار گذاشتم با خودم برم یه تحقیقات جزیی و یواشکیای انجام بدم و یه بکگراندی بدست بیارم از این خانومه که ببینم خدایی نکرده علت خاصی نداره که با یه پسر که دو سالم از خودش کوچیکتره و وضع مالیش هم خیلی خیلی معمولیه یه رابطه خیلی جدی شروع بکنه اونم تو سن مثلا بیست و پنج شیش سال. توکل هم بر خدا که ببینیم چی پیش میاد.
در نهایت هم نمیتونم خودمو واسه هیچ کدوم از شرایط و وضعیتهای پیش اومده مقصر بدونم و مطمئنم هر کاری ازم بر اومده رو کردم. امیدوار هم هستم بتونم به وظیفهای که گردن این داداش و خواهرم دارم عمل کنم، حالا تا اندازهای که ازم بر بیاد.
-
چیزهای کوچک اینشکلی (اسم یه فیلم که باید ببینمش هم هست) گاهی اوقات میتونه خیلی حال آدمو بد بکنه. از اون طرف حال بد خود آدم باز تاثیر میذاره روی محیط اطرافش و باز دوباره برمیگرده به خود آدم. یجورایی مثل یه توپ شیطونک میمونه که اینقدر به در و دیوار میخوره تا یه داستانی درست کنه و بعد بشینه سر جاش! یعنی دیروز با وجود اینکه حالم بهتر بود و گاردی نداشتم، دیگه کسی با من کاری نداشت حالا! یعنی به اجباری نیروی خارجی اینبار، کارای روز قبل رو تکرار کردم.
در مجموع اینکه، همین چیزای کوچیک، یه تاثیرات بزرگ و لااقل از نظر درونی بزرگی روی آدم و زندگی آدم میذاره، که گاهی خودش طرفم باور نمیکنه.
اون قسمتی هم که گفتم حسشو اگه داشتم ادامه میدم، حسشو ندارم و ادامه نمیدم!
-
دو سه روزه دارم به این فکر میکنم که تو پیج اینستام شروع کنم به تایپوگرافی گذاشتن از شعرایی که تو طول روز میخونم که به این طریق هم شعر بخونم و منظم هم بخونم، هم یه کاری کرده باشم که مطابق میل و سلیقهم هست. رفتم ببینم برنامههایی که الان هستن چیان که دیدم اصلا کلک وجود خارجی نداره دیگه. یادمه قبلا خیلی برنامه حرفهای و قشنگی بود که پولشو نداشتم بخرمش، دیروز که رفتم ببینم میتونم خودمو راضی به خریدش کنم یا نه، دیدم دیگه خیلی رفته تو حاشیه و حقیقتا نیم ساعت گشتم تا سایتشو پیدا کنم. همون میرعماد هست و با همون کار میکنم فعلا. نمیدونم، کسی اگه برنامهای میشناسه که معرفی کنه، خیلی خوشحال میشم. پیش همون میرعماد، قلم برتر و اینا هم بود که حقیقتا اینقدر گرون بود که نمیشد سمتش رفت. هر فونت 400 تومن! چه خبره بابا... میدونم سخته، کار میبره، هنره... ولی خب من بخوام دلی یه کاری انجام بدم، مثلا برای هفت هشت تا فونت باید دو تومن بدم؟ اذیت میکنینا، والا ما اونقدرا حرفهای نیستیم، پولدارم نیستیم همون میرعماد سیصدتومنی با 6 تا فونت خوبه 🤣(یادش بخیر یه لوگو زدم با میرعماد، نصف پولشو خودم دادم، نصف پولشم از طرف گرفتم و این شد دستمزد ما)
-
پینوشت: وقتی میگم پستام خیلی طولانیه یعنی اینکه تو این مدت که من رفتم پست رو بنویسم و منتشر کنم، سه تا وبلاگ دیگه بروز شدن و ستارهشون اومد. مث این کنسرت شلوغا که میگن هشت نفر متولد شدن و سیزده نفر مردن 🤣
2- یادم رفت اصلاً... یه هفته است ورزش رو شروع کردم و هدفم اینه که تا جایی که شاخص توده بدن هنوز تو محدوده سبزه و داره به سمت لاغری میره لاغر بشم. رفتم رژیم بخرم و دیدم اونم خیلی گرونه. فلذا همون رژیم قبلی رو از حفظ ادامه میدم، با شرایط سختتر. یعنی با وجود اینکه با رژیم سخت مخالفم و معتقدم باید اصولی و علمی باشه، دارم به خودم حتی فشار میارم واسه رسیدن به موقعیت مطلوب. این بخش رژیم رو به کسی نگفتم، چون دعوام میکنن. قاطیشم روزه و اینا میگیرم کسی شک نکنه... خلاصه این خبر خوبهی ماجرا بود که اصلا یادم رفته بود.
چقدر قالب وبلاگت خوبه! چیه اسمش ؟