رجعت، خانه
اول از همه، این مدت حیرت کردم از وبلاگهایی که تند تند بروز میشدند و احساس ناراحتی میکردم وقتی دوستانم را نمیشناختم. -معنای استعاری ندارد؛ به این معناست که وبلاگها را نمیشناختم-. به شوخی میگفتم قالب وبلاگ عوض کردن من را گیج میکند. الان کاملاً جدیام. همه قالب عوض کردند و تقریباً همه را با هم قاطی میکردم! هنوز هم قاطی مکینم یعنی!
-
هفته پیش یک پست ناراحتکننده و سرشار از چسناله را تا نیمه نوشتم، ولی پاکش کردم و نشستم سر جایم. آدم تا حالش سر جا نیست، هیچ کار نکند بهتر است. حالا همان حرف ها را میتوانم منطقیتر و شبیهتر به چیزی که با همهی وجود -نه فقط قلب و احساس در به درم- درکش میکنم بنویسم.
-
در این مدت، مملکت درونم از مملکت بیرون، کم نداشت. و من در درون و بیرون دقیقاً در میانهی میدان بودم. نه در هیچ صفی. نه اصلا در خیابان حتی. در میدان واقعی. مثلاً من از اقتصاد خراب، تبعیض، ظلم، خر فرض کردن، دزدی و همهی اینها در نهایت سیستماتیک بودنشان بیزارم، امّا از روبروی یکی مثل خودم ایستادن، اموال دیگران را به فنا دادن، قرارگرفتن در یک موجی که مبدا آن را نمیدانم، تبدیل به یک مهره کوچک شدن در یک نظام بی نظم، از هرگونه تغییر به مثابه خودتغییر بودنش هم به همان اندازه بیزار!
حالا فکر کنید همین جنگ و صفآرایی در درون آدم هم باشد. چطورش را میگویم...
چند روز قبل از فراخوان و فلان و بیسار، مادر پیام داد که این شماره آقای فلانی؛ میخواهد تو را ببیند. پدرم با این آقا آشنا بود، برای دخترش به او گفته بود و پدرش میخواست من را بشناسد. خلاصه رفتم دیدمش و خیلی هم دلنشین صحبت کردیم و میتوانست دوست و رفیق جذابی باشد. دو سه روز بعد خودش تماس گرفت که با مادرم جایی قرار بگذاریم که دخترش و خانمش را ببینیم و صحبت کنیم. یک ساعت تقریباً صحبت کردیم و هیچ معظل و تعارضی به ذهن من نیامد که هیچ، خیلی هم خوشم آمده بود از آن خانم. لااقل در حد همان جلسه آشنایی و غیره. دو سه روز بعدش جواب رد دادند. بی هیچ دلیل و عنوان خاص. از نظر ما خیلی خوب بود، دخترمان گفت نه. راست یا نه؛ موضوع تو مخیای بود. مخصوصا که من پی خیلی چیزها را به تنم مالیده بودم اما پیش نیامده بود و از نظر من همه چیز خوب بود. یک هفته بعد گفتم مادر دوباره تماس بگیرد و ناز و لوسبازی جزییای اگر هست را خریدار باشد. جواب همان بود. یعنی جوابی ندادند در کل. اینجا بعد از یک هفته و چند روز فکر و خیال و صفارایی، درون من تازه به هم خورد. اینکه تجربه یک نه درست و حسابی شنیدن را نداشته باشی و همش الکی الکی به تو نه بگویند، چیز چرتی است، اما اتفاقی نه.
اینکه مو به مو عین تربیت خانواده پیش بروی، آدم باشی، در زندگی کس دیگر سرک نکشی، در حد همین ملاقاتهای ساده هم به این فکر کنی که نکند از سمت من خدایی نکرده در خانه کس دیگر بحثی، ناراحتیای پیش بیاید، اینکه از ترس وابستگی کسی به خودت یا نشدن چیزی آنطور که میخواهی، سمت کسی نروی... و حالا چوب دو سر گوهی باشی. چند سر گوهی. خانواده تو را به بیعرضگی، خودت خودت را به خریت و بیهواسی و گیجی و جامعه تو را به زبان امل و متجهر و نه و خیر و اخ و پیف بخوانند.. گیج کننده است.
بعد از یکی دو هفته گیج و منگ بودن، وقتی خودم در درون خودم روبروی خودم ایستادم، نه برای جنگیدن و لت و پار کردن که برای شناختن، موشکافی کردن، نقد کردن تا مرز با گوه یکی کردن و غیره، دنیای اطرافم هم یکهو به صدا افتاد. باز یکی دو هفته هیچ چیزی نمیفهمیدم. بت متحرک. تا به خودم بیایم شد همین دو هفته اینها. در نهایت افسردگی. در خانه مینشستم، در و دیوار میخواست مرا بخورد. نا خودآگاه اشک و بغض... میپوشیدم که بیرون بیایم، کسی در خیابان نبود. در حاشیه شهر با ماشین دور میزدم و آخر شب مچاله شده میامدم توی خیابانهای مچاله و سوخته تر از خودم و میرفتم خانه.
خلاصه توی این مدت، اول از همه رجعتیدم به خود قبلیم. خود قبلیام که شعر میگفت و آگاه بود که شعر نوشتنش از سر غصه و ناامیدی و ناراحتی و افسردگیست. اما انگار این چند وقت یادم رفته بود من موقع شعر نوشتن چقدر افسرده بودم. البته از اونجایی که هیچ وقت اینقدر با تراکم بالا ننوشتم، میتونم این نتیجه رو بگیرم که حسم درسته و تا بحال توی زندگیم هیچ وقت اینقدر ناراحت و افسرده نبودم. ولی خب، همین که بعد این همه مدت فهمیدم دو سال آزگار سِر شده بودم و دلیل ننوشتم این بوده که انگار یه گرد و غباری از فراموشی روم بشینه، این جای شکر داره. خدا رو شاکرم که خود بدبخت افسرده ناراحت قبلیم رو پیدا کردم. اما نوشتم. خوب هم نوشتم. یعنی خودم راضی بودم
یادم آمد یک بار چند سال پیش یکی توی این وبلاگ برایم تبلیغ یک آدم روانشناس را کرده بود. از معدود دفعاتی بود که رفتم جلو و پیگیری کردم و هزینه هم کردم برای خرید چند پکیج. اصولا برای خودم خوب هزینه میکنم. ترسی از قضاوت دیگران هم ندارم. با نظر خودم، اما عاقلانه. مثلا رویای داشتن یک جیشاک را چند سال داشتم. خب توی جمعه سیاه پارسال خریدمش به 7 تومان و حالا مثلا سی تومان است. منظور اینکه چیزی که میخواستم، به قیمت قابل دفاع خریدم. از یک سنی به بعد میشود به خودت برسی و برای کودک درونت دل بسوزانی. عقده چیزهای کوچک را در سرت نپرورانی... یا مثلا همین پکیجهای مختلف. خیلی میخرم و میبینم. یک جور راضی نگه داشتن خودم از خودم است، در شرایطی که واقعا هیچ چیز راضیکننده نیست. مثلا دوره تندخوانی خریدم، دوره آموزش شطرنج خریدم چون خیلی دوست داشتم یادش بگیرم، درست و حسابی. یا همین دوره هنر زندگی مشترک برای اینکه یکم بهتر زندگی مشترک و نگاه درست به اینطور مسائل را یاد بگیرم. کسی که به ما این چیزها را نگفت. خودمان لااقل بریم دنبالش. من خریدم فکر کنم یک و هفتصد. الان به دوستم چند قسمتش را دادم و گفتم اگر خوشت آمد از من نمیخواد تشکر کنی، نهایتا برو دوباره بخر خودت که اون طرف راضی باشه. بعدا دیدم هزینه این جلب رضایت الان 9 تومنه تقریبا. با در نظر گرفتن اینکه الان هزینه تراپی تقریبا جلسهای هشصد تومن اینا باید باشه این میشه تقریبا 12 جلسه چهل و پنج دقیقهای که بعبارتی میکند 9 ساعت. خب، خیلی بیشتر از 9 ساعت است. تازه اگه پرتیها و هزینههای جانبی جلسه حضوری رو حساب نکنی. خواستم بگم خرید این پکیج همین الان هم به لحاظ منطقی و اقتصادی قابل دفاعه. به هر ترتیب با گوش دادن هر روزه به این دوره، کمکم آشنا شدم با موضوعاتی مثل عقده و سایه و نحوه عملکردشون توی ناخودآگاه ما آدمها و اینکه فهمیدم این شوخی همهچیز به کودکیت برمیگرده چقدر لوسه و واقعا چقدر درست بنظر میاد که برگردیم و مسائلی که از کودکی توی ذهنمون رفته رو بررسی بکنیم و فلان و بیسار. اینکه به طرف مقابل در زندگی مشترک به چه چشمی نگاه کنیم و اینجور چیزا. خب میدونین، هنوز دارم گوش میدم و تمومش نکردم. اما تا همینجاش حال منو خوب کرده. نگاه اشتباهی که داشتم، عقدهای که توی این مورد داشتم رو حل کرده. البته فعلا بصورت مقطعی تا اینکه خودم بشینم هی به خودم نیشگون بگیرم و هی با خودم تمرین کنم که کاملا بهش کنترل پیدا کنم.
البته که هنوز یه جواب منطقی شنیدن از اون آدم طلبکارم. از خیلیهای دیگه. البته که سوای اینکه چه عقدههایی توم هست یه سری ایراداتی هم واقعا توی من هست که انتخاب شدنم رو تحت تاثیر قرار میده و باید بپذیرمشون، بعدشم برم برای رفع کردنش. ولی خب، حال بهتری دارم. روی خودم مسلطترم و همه چیز رو گردن خودم نمیندازم. چیزی که بر گردن منه اینه که تا بحال باید چندین بار مشکلاتم رو با خودم حل میکردم. نه حالا که داره کمکم دیر میشه. موضوع جدا زندگی کردن از خانواده رو دارم حالا بصورت جدی و منطقی -نه مثل قبل اونقدر احساسی و لجوجانه- بررسی میکنم. و بصورت واضح توی خونه اعلامش کردم که بعدا اگه انجامش دادم ناراحتی و دلخوریای پیش نیاد. چند روز گذشتهها صحبتهایی شده که دوست دارم واقعا زودتر اون تایمی که برای مستقل شدن در نظر گرفتم برسه. همونقدر دوست دارم یه آدم امن و دست و حسابی برای خودم پیدا کنم و پیدا کردن اون آدم برابره با تحمل توی این خونه موندن. ولی خب... نمیدونم کدومش میشه. حالا ولی با خودم لج ندارم، با هیچ کس دیگهای هم!
-
باید یه کیسه بوکس بخرم! کجا آویززونش کنم؟
-
از این داستان قطع شدن اینترنت حالم به هم میخوره. از اینکه توی امتحانام گوشیم رو ازم بگیرن یا پلیاستیشنم رو قایم کنن. از اینکه روی چیزی که دست خودم نیست حساب باز کنم. از اینکه به کسی اجازه بدم پیش خودش فکر کنه منو کنترل میکنه. توی این مدت هر سه روز گوشیم رو به شارژ میزدم و واقعا بیشتر از این نیاز نبود. کلی فیلم دیدم و کتاب خوندم و رو خودم کار کردم و از این به بعد هم برنامه همینه. پدر و مادرم هیچ وقت نفهمیدن من بجای پلیاستیشن بازی کردم میتونستم بخوابم، میتونستم بشینم در و دیوار رو نگاه کنم یا حتی میتونستم کتابم رو بگیرم توی دستم و توی ذهنم یه جام جهانی کامل رو از اول تا آخر با آرژانتین برم جلو و قهرمان شم. یا توی ذهنم پائول رو انتخاب کنم و تک تک رقبام رو توی تیکن 3 با یه مشت قدرتی جر بدم. لااقل توی بچگی من هیچ وقت نفهمیدن این کارشون کنترل کردن من نیست، ارضا کردن حس کنترل توی خودشونه! یه روزی هم خرهای کلان میفهمن... نه... یادشون میاد که به هم ریختن خیابون یا خیلی کارهای بزرگتر کردن به اینترنت نیاز نداره. اگه الان میتونن جلوی این جریانات رو به سادگی بگیرن، علل دیگهای داره.
به هر ترتیب، تصمیم فعلا اینه که تن به ذلت کسی ندهم... همین
بسیار وزین و آموزنده بود
والدین هم موجوداتی هستند بسیار بیچاره تر از بچه ها
همانطور که خرهای کلان هم موجوداتی هستند بسیار بیچاره تر از مردم