خانه، یافتم!
یافتم
ناگهان یافتم که مثل بادبادکیام نه آنچنان رها، نه هیچجوره بند به جایی یا کسی!
من آن بادبادکم که یک عمر توی ویترین مغازهی کوچکی کنج خیابان خلوت شهر، از لابلای آفتابگیر پاره پوره و پوسیده آن مغازه یک تکه آسمان میدیدم، و بقیه اش را توی ذهنم تصویر میکردم.
و میدانستم که باید بپرم
یافتم
من بادبادکی بودم که هر بار زنگ بالای در مغازه صدا میکرد، همه هوش و حواسم به این بود که این بار کسی مرا برمیدارد یا نه!
هر بار ذوق
هر بار کور
یافتم
یافتم
من آن بادبادکیام که در اوج نا امیدی، برای یک لحظه کوتاه دستی توی سر و صورتم آمد و از تار عنکبوتهایی که تا کمر تویشان گیر افتاده بودم بلندم کرد
بادبادکی که یک روز ناامید بود، یک روز خوشحال، یک روز رها، یک روز پرنده
یافتم
من بادبادک پرندهای هستم، که همهی چیزی که از صلح آسمان در خود پرورانده بودم درست از آب در نیامده بود
آن بادبادک بهت زدهای که باد توی صورتم میخورد و هیچ به پرواز با یک ریسمان بلند فکر نکرده بودم
آن بادبادک -به معنای واقعی کلمه- مستاصلی که تازه داشت معنای به جایی بند بودن را میفهمید
معنای امن پرواز را
یافتم
من آن بادبادک تنهای همیشه بودم
همان تنهای توی وینرین مغازهی کوچک کنج خیابان خلوت شهر
بادبادک کوچک توی دل خلوت آسمان شهر
بسته به ریسمانی که تهش دور قرقره پچیده و لابلای سنگ و چمن و آت و آشغالهای مردم افتاده بود
یافتم
نه آسمان آن تصور من بود
نه پرواز
نه پرواز میکردم، نه هنوز واقعا بند جایی بودم
یافتم
یافتم همهی ترسی همیشه در جانم بود
ترس از ابر سیاه باروری که داشت آرام آرام به سمتم میآمد
و ترس از اینکه گیر کرده بودم زیر سنگ و آشغال
نه پرواز میتوانستم، نه قرار در جایی که میخواستم
یافتم
یافتم که هرگز پیدا نشدهبودم
یافتم که همیشه گم بودم
یافتم که هیچوقت یافته نخواهم شد.
چرا نمیفهمم این پست راجعبه پیدا شدن خونهس یا پیدا شدن کیس مناسب ازدواج یا کلا یه چیز دیگه 😬