خونه، تصمیم
دیشب چند بار از صدای بارون بیدار شدم. البته بخاطر جای خوابمه، دقیقا زیر کانال کولر و کانال هم بیشترش توی حیاطه، واسه همین صدای خوردن بارون روی کانال کولر از خواب بیدارم میکنه. من تازه خوابم سنگینه تقریباً. ینی معمولاً اینجوری بودم...
یادمه یه پست قبلا نوشته بودم که شب بخاطر بارون بیدار شدم، هم در ادامهش با خوشحالی و لبخند خوابیدم و هم تا صبح کیف کردم از اینکه فردا که پا میشم همه جا بوی نم بارون میاد و فلان و بیسار، و هم تا صبح خواب بارون دیدم. دیشب اینجوری نبودم. بیدار میشدم. میخوابیدم. مطلقاً هیچ حس و علاقهمندیای، هیچ نوستالژیای... هیچ چیز دیگهای این وسط نبود.
-
تصمیم های آدما، اون چیزی که وقعا هستن رو میسازه. انتخابهای آدمها. و همزمان همهی انتخابهایی که آدم انجام نداده، بخش دیگهای از اون آدم رو. انتخابهای ما میشن چیزی که از ما توی اجتماع زندگی میکنه و انتخابنشدههای ما میشن روح سرگردان تسخیر کنندهی ما.
چند وقت اخیر خیلی بیشاندیشتر از قبل بودم. بیشتر هم میخونم البته. و در مجموع در اوج بیهدفی و بیانگیزگی هم هستم. وضعیت غریبیه...
-
روزی که تصمیم گرفتم کار تو اون شرکت رو کنار بذارم، تا هم واسه آدمایی که حالم ازشون به هم میخوره کار نکنم، هم وقت آزادی داشته باشم تا به زندگیم برسم، یا حتی بتونم به اینکه با یک نفر دیگه این زندگی رو شریک شم، هیچ فکر نمیکردم اینطوری پیش بره. نمیدونم، اگه این روزم رو میدیدم، چه تصمیمی میگرفتم؟ شاید باز هم همون تصمیم رو! احمقانه است...
محسن نامجو گوش میدم. 🎶 تو به جوایز روزگار بیاهمیت میشوی چون جایزهای برایت وجود ندارد و بعد به مرور یادمیگیری که قبل از هیجان محکم باشی تا بادناملایم کمتر تکانت دهد...(پختگی در 25 سالگی، ریمیکس هاتاری)
-
بعد از تجربیات اخیرم ناشی از تصمیمات موخرهام به این نتیجه رسیدم که استقلال در سی سالگی، آخرین تصمیم اجتماعی حقیقتا محترمانه است. استقلال، به معنای تنها زندگی کردن، به معنای انزوا! عجیبه که میشه یک کلمه رو استفاده کرد در معنی متضاد خودش. استقلال به معنای در بند خود بودن!
پس تصمیم گرفتم صبر کنم. همونطور که پدرم همیشه میگه صبر کن. واقعا باور نکردنیه، این باور همیشگی به صبر، و اینکه فکر کنی همه چیز روزی درست خواهد شد. خود به خود! امروز البته به این فکر نمیکنم که روزی همهچیز درست خواهد شد. توقع درست شدن هم ندارم. چون قرار نیست کاری هم بابت درست شدنش بکنم. قصدی برای درست شدنش ندارم. بقول گروس عبدالملکیان « چرا که دیگر/ نه اصراری به زندگی دارم/ نه اصراری به مرگ!»
صبر میکنم تا سیسالگی. بعد زندگی در یک خانه مستقل و منتظر ماندن. نه البته منتظر ماندن برای درست شدن چیزی. منتظر ماندن برای تمام شدن همه چیز.
-
و دیشب تصمیم جدیدی گرفتم. یادمه وقتی استاد سازم بهم گفت برا چی ساز زدن رو انتخاب کردی و اومدی کلاس، بهش گفتم میدونی، مثل رنگ زندگیه. مثل نمک غذاست. دیشب دوباره تصمیم گرفتم کلاس رو بعد یک سال و نیم شروع کنم. بدون اینکه به کسی بگم یا مشورتی بابتش بکنم یا به چیز دیگهای در موردش فکر کنم. البته این بار نمک غذا نیست. یجورایی نمک تنهاست. مرهمه برای تمام شدن این شکنجه و عذاب. خود موسیقی موضوعیت داره. مثل خود شعر. مثل خود سینما و فیلم و داستان. تلاش برای فهمیدن چیزی در بیرون از خودم، هر چند سخت و خسته کننده. در مقابل تسلیم شدن در مقابل اینکه نه گاهی، نه اغلب، مطلقاً همیشه هیچ کاری از آدم بر نمیآد. سرگرم چیزی شدن، در مقابل به تباهی مطلق رفتن. هر چند که در نهایت، هر دو یکجور تمام میشه. (یه جوک/داستان بود آخرش میگفت فرقی نداره، اینم همونه، فقط با طعم توتفرنگی) همون... همون گوه، ولی با طعم توتفرنگی
البته به خودم فرصت دادم تا زمانی که اون کتابای باز در مورد تئوری موسیقی رو تموم نکرده باشم، حق ثبت نام ندارم.
پینوشت»
آرایه مورد علاقه جدیدم تضمینه. چیزی از کس دیگه رو مستقیماً در ضمن مطلب خودم میارم. چند جهت داره. یکی اینکه من رو خیلی آدم مطلعی نشون میده و انگار رفتم کلی دور هام رو زدم و حالا دارم اینا رو میگم. که البته این مورد در بخش خودآگاه من علت علاقه من به این موضوع نیست. بخش خودآگاه و انتخابی من در این مورد اینه که در هم تنیدگی دنیا و تفکرات و آگاهیهای آدمها نسبت به موضوعات مختلف رو با این کار میتونم نشون بدم و بگم به نظر من این آقای فلانی هم در زمان گفتن این حرف، جایی ایستاده بود که من حالا ایستادم و به نوعی انگار همذات پنداری میکنم خودم، غمم و جایگاهی که توش هستم رو با یسری آدم دیگه.
و به نوعی هم همزمان از بقیه میخوام که برین و اینایی که گفتم رو هم بخونین یا گوش بدین یا ببینین.
جالب نیست؟
در درک کردن این احساس شبیه شما هستم... کاش راهکاری داشتم یا چیزی اضافه بر این.
شاید همه ی هدف زندگی فردیم الان بر تنها مستقل بودن متمرکز باشه
اما در عین حال شبیه دوران نوجوانیم بعد از اولین بار شکسته شدن قلبم نیست که فکر کنم این علاقه به استقلال واقعا بینش جدیدیه...
احساس می کنم این تلاشم برای تنها_مستقل بودن هم یک مدل جبر باشه
آزاد نیستم در انتخاب استقلال....
می دونم و مطمئنم که می شد زندگی ما اینطور نباشه
می شد اون یک نفر وقتی همه چیز خوب پیش می رفت خوب بمونه
مثل زندگی های بقیه
و واقعا با اون به یه ماجرای جدی ای برسیم در نهایت...
اما نشد
به طرز غیر منطقی ای نشد
به طرز عامدانه ای نشد....
من حس می کنم تعمدی از سمت خداوند در کار بود برای نشدنش
انگار که حتما باید نمی شد
و حتما ما بابد در آلن نقطه قرار می گرفتیم
شاید این بذری باشه برای به شیوه متفاوت عملکردنمون در سال های بعدی در جامعه......
من برکات این نشدن ها رو در کنش های اعتقادی و سیاسی خودم دیدم
به زندگی شخصیم که بر می گردم باز هم نشدنه....
انسان برای خداست دیگه...
لابد این اتفاق رفتار ما رو طوری هدایت می کنه که امر خدا رو در جامعه احیا کنیم....