خونه، خاکستر
خلاصه شدم در یک جمله که: خیلی چیزها را از ته ته ته قلبم میخواهم، و در عین حال واقعا دوست ندارم اتفاق بیفتند!
-
در این مدت اخیر، سخت متمرکز شدم روی آگاهی پیدا کردن. روی مطالعه، فکر کردن، دیدن. بعد از یک مدت کوتاهی متوجه شدم انگار از طریق آگاهتر شدن و موشکافی دقیقتر مسائل اطرافم، به نوعی آرامش رسیدم. تصورم ابتدا این بود که آگاهی هر چند ناقص و هرچند نسبی، یک نوع درمان بحساب میاد. برای من کشف جدیدی بود. لابلای همین پیشرفتی که تصور داشتم، گاهی مورد هجوم شدید احساسات قرار میگرفتم و خب، برام موضوع قابل توجهی نبود. خلاصه هر مرضی، یه طول درمان داره و تا درمان تموم نیشه، ممکنه هر لحظه عوارض خودشون رو نشون بدن. امروز بعد از اینکه اومدم توی اتاق تا استراحت کنم، دوباره همون هجوم شدید احساسات، همون جملهی اول پست به معنای واقعی کلمه، یک مصرع شعر که تموم میشد با «ببر گلوی مرا» با اشاره به داستان ابراهیم و اسماعیل (ع.س) همگی دستهجمعی به سمتم حملهور شدن. با همهی چیزهایی که این چند وقت از کارکرد دنیا و آدمها و افکار درونیشون فهمیده بودم رفتم سمتشون، ولی بازنده بودم. خیلی هم بازنده. به شکم خوابیده بودم، سرم از بالشت بالاتر بود، دستهام زیر چونه و به پهنای صورت اشک میریختم.
فهمیدم آگاه شدن هم احتمالاً درمان نیست. فکر میکنم این جنس از آگاهی که همه ما با اون مواجهیم و در بهترین حالت برای رسیدن بهش تلاش میکنیم (چه بسیار آدمهایی که هیچ توجه و علاقهای به آگاهی هم ندارند)، این هم فرقی با نوعی فراموشی نداره. فرقی با پرخوری عصبی! نوعی مخدر! مخدر... همه چیز مخدره. دوست مخدره، خانواده مخدره، ما انسانها همه از یک سنی به بعد مثل زخم خوردههایی هستیم که نه دنبال درمانیم و نه حتی دنبال دستی برای در آوردن تیری که توی سینهمونه! تنها دنبال مخدر میگردیم، برای چند لحظه کوتاه آروم شدن دردی که از عمق وجودمونه! آه... این زخم دوست داشتنی. اگه یخورده امکانات داشتم، و یه خورده هنر در کنار استعدادش، اون نقاشی ناتمامم در همین مورد رو حتما تموم میکردم. مردی که با دقت داره خنجری که از توی سینش در آورده رو تمیز میکنه تا دوباره بذارش سر جای خودش، توی سینش و از پشت پنجره آدمهایی توی خیابون مشخصن که هر کدوم با یه خنجر بزرگ توی بدنشون دارن توی خیابون قدم میزنن.
نمیدونم، آیا درمانی برای زخمهایی که داریم هست یا نه! نور؟ قطعا نه. نوری از زخم ها وارد نمیشه. آقای شمس اشتباه کرده... اگه گفته اشتباه کرده...
-
و به «معنا» فکر میکنم. از کجا؟ از اینجا که داشتم فکر میکردم کلی دنبال یه قالب جدید برای وبلاگم گشتم تا رسپانسیو باشه و با گوشی هم بشه راحت خوندش و در عین حال در کمال سادگی باشه. کلی گشتم و این رو پیدا کردم و با بیسوادی ویژهای که پس از سالیان دراز وبلاگ نویسی در زمینه تغییر کد دارم، اینی که الان هست شد. اما نهایتاً رسپانسیو هم نیست! خب واقعا کار شاقیه. اما دیگه کسی رو سراغ ندارم که بشینه قالب وبلاگ درست کنه. چیز بی معنایی شده. (اینجا رسیدم به معنا)
معنا واقعا یعنی چی؟ هر کس دنبال انجام دادن یک کار به برداشت و تعبیر خودش؛ با معناست. انکار نشدنیه. انتخاب اینکه یک کاری رو بکنم یا نه، یک کاری ارزش انجام دادن دارد یا نه، یعنی اینکه از نظر من یک کار معنا دار است یا خیر! لااقل این برداشت شخصی منه.
این انتخاب در طول زندگی آدمها ممکنه کاملا تغییر هم بکنه. مثلاً روی یک مبل نه چندان راحت نشستن و پا روی پا انداختن (و مچ پا را یواش یواش روی هوا تکان دادن) و روزنامه ورق زدن و خواندش برای یک نوجوان خیلی کار عبث و خالی از معنایی است، همانطور که چمیدانم، اسکیت رفتن و با دوستان تفریح کردن و سیگار و گل دود کردن و خالکوبی کردن برای پدر بزرگی که دارد روزنامه را میخواند. یا مثلاً درست کردن قالب وبلاگ برای هر دوی این ها.
قبلاً معنا داشتن خیلی بازهگستردهتری داشت. خیلی چیزهای بیشتری را در بر میگرفت. مثلا همین وبلاگ داشتن. حالا دیگر نه. الان که حتی کانال تلگرام داشتن هم نه واقعا! به طرز عجیب و غریبی یک سایه خیلی سیاه و بزرگ روی کل زمین خدا را گرفته و همه چیز را دارد از معنا تهی میکند. خب، خود زندگی که از همان ابتدا خیلی چیز معنا داری نبود، یعنی شاید اولین چیزی بود که از معنا خالی شد. «بودن یا نبودن»1! «تنها یک مساله اساسی فلسفی وجود دارد و آن هم خودکشی ست. تشخیص اینکه زندگی ارزش زیستن دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد...»2 اما جدای از خود زندگی، خیلی چیزهای دیگر معنا داشتند، لااقل تا همین چند وقت پیش. وقتی میگم دنیا دارد از معنا خالی میشود البته فقط دنیای خودم رو میگم، اما مگر نه اینکه ما همه جدای از دنیایی که از دریچه چشممان درک میکنم، همه در یک دنیا زندگی میکنیم؟
-
یاد حرف بعضی دوستانم افتادم. آیندگان از ما چه خواهد گفت... در تاریخ خواهند نوشت... چه خواهند نوشت؟ چرت و پرت! از تاریخ هم چیزی دستگیر آدم نمیشود. تاریخ شاید بعد از خود زندگی بیمعناترین باشد. مثلاً واقعا از حمله مغول و آتش زدن نصف دنیا و فرهنگ و تجاوزشان به هر زندهای (از هر مقوله فرهنگی بگیر تا زن بعنوان مبدا زندگی و حیات) چه چیزی به ما رسیده؟ جز چند صفحه تعریف و چند چشمانداز تاریخی و کمی مطالعات ژنتیکی درباره غالب بودن ژن مغولها در کلی انسان خاورمیانهای! یا مثلاً چه معنایی منتقل شده به ما از قحطی بزرگی که طی جنگ جهانی دوم در همین سرزمین و همین مرزها رخ داده؟ نه. معنا در زمان سفر نمیکند. ما میرویم، و همهی چیزهایی که برای ما معنا دارد میماند پشت سر. هیچ کس از سرگذشت ما خبردار نخواهد شد. سرگذشت بیمعنای ما.
-
برای تو مینویسم. برای تویی که نمیدانم کیستی، کجایی و چه میکنی. برای تویی که متاسفانه اکنون هیچ معنایی برای من نداری، و در عین حال دوست هم ندارم داشته باشی. با انبوهی مملو از بیمعنایی مینویسم که فرافکنی معنا داشتن یک دنیا را، روی دوش هیچ کس نمیتوانم بگذارم. نباید بگذارم. بد نیست اگر در آخرین روزهای زندگیام روی یک صندلی گهوارهای نشسته باشم و به این فکر کنم که در پایان چیزی از هیچ یک از ما نمیماند، جز مشتی خاکستر.
1. هملت، شکسپیر
فهمیدم آگاه شدن هم احتمالاً درمان نیست.
این چیزیه که من به خاطرش رفتم روانشناسی.
بعد از مواجهه با دردهایی در جامعه در دوران نوجوانی رفتم رشته روانشناسی و فکر کردم که فهمیدن، همانا درمان شدن.
البته نظر فروید همینه. آگاهی=شفا. برای همین روانکاوی، تحلیل می کنه و تحلیل می کنه و تحلیل می کنه.
البته ما خودروانکاو ها می دونیم که آگاهی=شفا نیست.
آگاهی درد رو کم می کنه و حتی به صفر می رسونه. آگاهی جلوی اقدامات نابخردانه ناشی از رنج رو می گیره.
این کار رو می کنه.
اما شادی نمی ده واقعا.....
در بلند مدت انسان رو متفکر می کنه و تنهایی پسند... یا لااقل کنارآور با تنهایی تا سطحی....
انگار آدم ناآماده میشه بعد از برخی چیز ها برای داشتن چیزهایی که خواسته داشته باشه....
نمی دونم بعدش چی میشه...