فراموشی

امروز رفته بودیم قبرستون .

همه چی عادی ، بالا سر یه سری سنگ می ایستادم و یه فاتحه و سه تا توحید.خدا بیامرزه ان شا الله ! نه اینکه منظور بدی داشته باشم از اینکه میگم سنگ هاا ، کلی گفتم !

تا وقتی هستن و زنده ان خیلی به چشم نمیان ، ولی عزیزن. وقتی که میرن کم کم از یادمون هم میرن .اصن گاهی اوقات یادم میره که مثلا مادر بزرگم فوت شده !

گاهی اوقات آخر شب تو رخت خواب بغض گلومو میگیره و میزنم زیر گزیه ! یه دفه ای یادم میاد که عه ! دیگه قرار نیست فلانی رو ببینما ... دیگه نمیتونم بغلش کنما ! دیگه خنده هاش و صداشو یادم نمیادا ! هی فکر میکنم و یادم نمیاد ! صداش یادم نیست ، گرمای دستش ، دلداری دادناش ، شوخی کردناش ... میزنم زیر گریه؛ بی صدا ، کسی هم که نیست ببینه و چراغا هم که خاموشه.

خاک سرده ، آدما هم فراموشکار
خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه

۱ لایک :)
اگه خاک سرد نباشه و انسان فراموشکار نباشه
تومصیبت از دست دادن عزیزان آدم دیوونه میشه...

اونکه بعله ...
ولی گاهی اوقات یهو آدم یه چیزایی یادش میاد ، از فراموشکاریش خجالت میکشه کلا !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان