اولازهمه، همون اسم پست! یه چیزایی خیلی عذابم میده، مثل این. یه نادانی دستهجمعی و تنبلیکردن! امروز فکر کنم توی دو یا سه تا وبلاگ خوندم این کلمه رو: محیا! به چه معنا؟ به معنای حاضر و آمادهبودن. چرا چیزی که آدم نمیدونه یا راجعبهش مطمئن نیست رو یه تحقیق جزئی دربارش نمیکنه؟! یه عبارتی هست میگه آدم از دهنش حرف میزنه خلاصه! یکم بیادبیه ولی منظور اینه که اونی که داره از دهن آدم بیرون میاد، ارزش داره، مث چیزایی نیست که از جای دیگه آدم در میاد. فلذا رو هوا نباس حرف زد. حالا نوشتن که باز چند درجه جدیتره! چرا آخه؟ محیا، یه کلمه دیگه است که احتمالاً همه هم شنیده باشنش توی زیارت عاشورا به معنای زندگی و حیات. قسمت بدتر ماجرا میدونین چیه؟ میری مثلا جایی اسم اعلام میکنی محیا، بعد میگن با ه جیمی یا دو چشم! یعنی در کمال تعجب بعضیا این اشتباه رو تو شناسنامه هم میبرن و اسم بچشونو میذارن مهیا! مطمئنین همینو میخواستین؟
معروفترین رومخی من تو این زمینه هم بر میگرده به استاد شجریان بزرگ، توی اون تصنیف بینظیر مرغ سحر که بجای سُرا و سُراییدن میگه نغمه آزادی نوع بشر سَرا! که این میتونه دوتا معنی داشته باشه، که البته هر دوتاش بی معنیه و استاد احتمالا واسه کلاس این اشتباهو کرده و متاسفانه در کنار همه لذت وافری که این تصنیف داره، این یه تیکش برای من عذابه، عذاااااببببب...
-
رسم بدی نیست، دوره کنیم سالی که گذشته رو. واقعیت اینه که نوروز و تحویل سالم چیز خاصی نیست همچین و حقیقتاً مبدا خاصی هم نیست. بقول حرف ناقص از عقل ناقص اون نمایندهی آذربایجان اینا که میگفت همه چیز در حرکتند و حقیقتاً هیچ چیز نمیتونه در دو زمان، در یک مکان ثابت باشه، واقعا سالی یه بار زمین به نقطه قبلیش هم بر نمیگرده که بگیم الان یه اتفاق در حد منظومه شمسی مثلا در حال رخ دادنه و نوعی نظم درش وجود داره و فلان. اما خب، مثلا تمیز کردن خونه با وجود همه سختیاش رسم خوبیه که لااقل گرد و خاک از بعضی جاهای خونه پاک بشه، حالا به هر بهانه. یا دید و بازدید. یا همین که فرصتی داشته باشی که توقف کنی، بگی گذشته ها گذشته و بهشون فکر کنی و ازشون درس بگیری و توهم کنی که حالا دوباره از اول!
داشتم به بنیانگذاری یه تقویم جدید فکر میکردم. مگه نه اینکه فرض رو بر این گذاشتیم که هر گردش ماه به دور زمین رو یه سال در نظر بگیریم و تقسیمش کنیم به تعداد طلوعها و ... . من میگم بیاین یکم فانتزیتر و سادهترش کنیم. بیاین درک از زمان رو تغییر بدیم، نه اینجوری که کل این روزها رو سپری کنیم و حس کنیم تازه شده یه سال و امروز، مطابقه با سیصد و شصت و پنج روز پیش! اگه نیست -که نیست- خب پس چرا اینقدر سختش کنیم. اگه قرارداد نکرده باشیم به خواب شب و راس ساعت هفت کار کردن و اینا... اگه این نظمی که درست کردیمو به هم بزنیم، زندگی جز یه جریان ثابت و غیر تکراریه؟ چرا تکراریش کنیم؟ یه تقویم تخیلی داشته باشیم شامل دو روز! امروز، روز دیگر! همین دوتا کافیه! عیب نداره سالها رو روزها رو بشماریم و بگیم فلانیای اینقدر سال قبل بوده و این کارو کرده. ولی سال باشه فقط واسه شمردن همین عددای بزرگ. تولدها یا امروزه، یا روز دیگه. همه مناسبتا، وقتی میرسن یا امروزن، یا روز دیگه. روز دیگه همیشه روزیه که نیومده یا روزیه که گذشته. هر دو به یک مقدار دست نایافتنی و تکرار نشدنی. ولش کن، خیلی فانتزیه، نمیتونم بیشتر توضیح بدم...😅
-
سال گذشته برای من سال موفقتهای مالی بود. پروژه، استخدامی، سرمایهگذاری. سالی که به اندازه خودم کار کردم و برای آینده یه چیزی جمع کردم در حد خودم، هرچند کم. سالی سرشار از انتظار و انگار کردن اینکه قراره بعد از رسیدن یک موعود خاص، همه چیز عوض بشه و مبدا جدیدی برای خودم بسازم، که زهی خیال باطل. سال تنبلی کردن. سال افسردگی و ناامیدی. سال دویدن به سمت روشن واقعگرایی و سقوط به عمق تاریک منطقی بودن!
سالی که برای اولین بار، بصورت عملی رفتم درباره زندگیم با کسی صحبت کردم، هر چند در زمان اشتباه. دارم به این فکر میکنم حرفامو روی یه کاغذ بنویسم، منظم و مرتب و با مامان مشورت کنم واسه تکرار خواستگاری یا تغییرش. اینکه من چطور فکر میکنم، چطور میبینم و تا چه اندازه خودم رو ضعیف میپیندارم در قبال این موضوع، اینکه تجربه من چقدر توی این زمینه کمه و تجربهی افراد دیگه چقدر برام غیر قابل استناد، _(البته کسی اگه منظورم رو میفهمه و میتونه کمکی بکنه خوشحال میشم، منظورم اینه که نره به کسی بگه و بین خودمون بمونه) و حرف و تصمیم همین من و مادرم چقدر کافی. باید بنویسم چون نمیخوام چیزی بمونه و بعدا یادم بیاد، و نمیخوام سوء تفاهمی پیش بیاد و نتونم شرایطی که توشم رو کامل و درست بگم. به هر ترتیب اگه شهرداری اذیت نکنه و همین یکی دوماهی تکلیف ما رو مشخص بکنه، امسال پیشبینی میشه که به یک شخص موردنظر برسیم. البته در صورتی که من در موقعیتی باشم که انگیزه کافی برای اقدام رو داشته باشم؛ الآن که ندارم.
پیشبینی میکنم سال آینده سال سکون، سال تلاش زیرپوستی برای پیشرفت و به امید خدا، پیشرفت باشه. سالی که قراره بعد چند سال موج زدن به صخرهها، کمکم به یه ثبات و آرامش قابل اتکا برسم، برای برنامهریزی های بلندمدتتر. البته که برنامه ریزی بلندمدت برای منی که همیشه چو تخته پاره بر موج بودم، عبارت ترسناکیه، ولی دوستش دارم.
-
دیشب مثل هر شب، در هیاهوی زندگی (نمیشه گفت در میان انبوهی از شادی چرا که هم نفس نداریم که شاد باشیم از شدت فقر، هم شهادت و شبهای قدره و نمیشه شاد بود واقعا و هم اینکه عید و دید و بازدید حقیقتا هیچ وقت موضوعات شادی نبودن، اما دلنشین و فرحناک😅 چرا!) داشتم دنبال ردپای غم و زخم زمانه میگشتم. یه تو فکر رفتن دایی بزرگه وسط مسطای عید. به اینکه چقدر تنهاست و پیر و تنها بودن در کنار هم میتونه چه ترکیب کشندهای باشه.
چند شب پیش که فرید خیلی ناراحت بود، نشسته بودم و نمیدونستم چی باید بهش بگم. اینکه آدم ندونه چی باید بگه یه مرحله از بلوغ فکریه و اینکه آدم همیشه بخواد حرف بزنه و همیشه حرف برای گفتن داشته باشه، در نقطه مقابل نشونه اعتماد بنفس کاذب، زندگی پوچ و پوشالی و شاید نوعی حماقت باشه. حقیقتاً به کسی که داره از زندگی رنج میبره، در حالی که نمیخواد، و با وجود اینکه میدونه ناراحتی درست نیست، نمیتونه روح و روانش رو قانع کنه که باهاش همراهی کنن و مرهم باشن؛ چه میتوان گفت؟ نشسته بودم و نمیدونستم چی بهش بگم. یه خانواده جوون سه نفره اومدن جلوی در مغازه. بچه حدودا یک و نیم، دو ساله تو بغل باباش بود، کلاس صورتیش با این گرد گندهها اون بالاش، اومده بود تا وسط دماغ بچهها و سرش رو داده بود عقب تا بتونه توی مغازه رو ببینه. صحنه جالبی بود. بهش گفتم فرید، نمیدونم حرفم بجاست یا نه. از بیخیالی و نفهمیدن حالت نمیگم، ولی لااقل دارم تلاشمو میکنم حالتو بهتر کنم. (خب ما خیلی درباره فیلم صحبت میکنیم با هم، و رفرنسهای سنمایی زیادی به هم میدیم و فیلمای خوبی رو به پیشنهاد هم دیدیم و سلیقه نزدیکی داریم تقریباً). البته این جمله رو بعد از اینکه بهش گفتم برادرزادهت چند وقتش شد گفتم. بعدشم بهش گفتم میدونی... مث طعم گیلاس کیارستمی، بچهها گیلاس این زندگی ان. ببین اون بچهرو! آدم هر شرایطی داشته باشه، تو هر چالشی که باشه این قیافه خنگ و معصوم این بچه و همین یه حرکتش، دیدنیه! قبول نداری؟ حال قبول کردن نداشت، شایدم واقعا قبول نداشت ولی لبخندش واقعی بود. زندگی، همه چیزهای بد هست، اما شیرینی هم داره!
-
این متن رو بجای اینکه خودم بخونم و اصلاح کنم، کپی میکنم اینجا و بعد تصحیحش بهتون میگم تجربه خوبی بود یا خیر. فعلاً فقط میتونم بگم خیلی سرعتش پایینه و کنده! خیلی... نصبش کردم روی ورد و از اونجا ادیت میکنم.
1- با زبان محاوره آشنا نیست و در نتیجه ساختن واژه نامه شخصی بصورت محاوره زمانبره. ولی اگه درست کار کنه، یه باره دیگه...
2- خط کشیدن زیر کلماتش جالبه، ولی من الان ورد رو مینیمایز کردم اما خطاش مونده و توی مرورگرم هم دیده میشه!
3- خیلی چک کردنش طول میکشه و من نتوانم! کنسل کردم و خودم دوباره خوندمش و تا جایی که دیدم، ویرایشش کردم. مرگ بر هوش مصنوعی🤣